تبليغاتX
پروانه درآتش

پروانه درآتش

 افسانه ي درخت و  رود

تويه جنگل دوري درخت ورودي دركنارهم بودن اون دوتاباهم خيلي دوست بودن .شبي همه خواب بودن.درخت هم خوابيده بودامارودنخوابيده بود.رودو.قتي مطمئن شددرخت خوابيده يواش يواش راه افتادوبه سمت هيزم شكن رفت.

وقتي به اونجارسيددرزد.هيزم شكن دروبازكرد.ازديدن رودتعجب كردوگفت:چي؟رود!

رودگفت:زودباش تبرت روبرداروبه دنبالم بياتادرختوقطع كني اگرنياي ميام توخونتووهمه ي خونتوبه هم ميريزم.هيزم شكن كه خيلي تعجب كرده بودسريع تبرش روبرداشت وبه سمت درخت حركت كرد.

وقتي به درخت رسيدتااومدتبرروبزنه وقطع كنه درخت ازخواب پريدوفريادكشيدرودهم ازخواب پريدوگفت:چي شده ؟درخت؟

درخت ماجراروبراش تعريف كرد.

رودگفت:اينايي كه گفتي همش خواب بوده .مادوتاهميشه باهم دوستيم وهيچ وقت به هم آسيب نميرسونيم.َ

ازاون شب به بعداون دوتاسالهاي سال دركنارهم زندگي كردن وازمسافراي خسته پذيرايي كردن.

قصه ي مابه سررسيد

كلاغه به خونش نرسيد

اگه يه روز بري وبري وبري وهيچ وقت به خونت نرسي اون وقت ميفهمي كه كلاغ قصه هاچي كشيده؟

 ***************************************************************

 اين افسانه روخودم ساختم اميدوارم خوشتون بياد

 

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:40 توسط فاطمه سادات | |
 

 

امروز بالاخره اولين روزه موگرفتم.خيلي برام سخت بودراستش بيشترگرسنم شده بودتاتشنم

 .مامانم موقع افطاربهم گفت:اول ازهمه براي سلامتي وظهورامام زمان عليه السلام دعاكن بعدشم براي بزرگتراوحتي بچه هاي آينده خودت

براي اولين افطار هم رستوران دعوت بوديم چون خاله جونم امروزازمكه اومدن ويه خاطره خوب برام موندچون كلي سوغاتي هم گرفتم.خداروشكرميكنم كه كمكم كردروزه بگيرم.تازه مامان جونم (مامان بزرگم)به من پول دادن تابرم فروشگاه رفاه وهرچي دلم ميخوادبخرم وبخورم جايزه اولين روزه م .راستي نظرم درمورد هديه عيدفطرعوض شددلم پلي استيشن ميخواد.مامانم ميگن خدابخيركنه تاآخرماه رمضون چندبارنظرت عوض ميشه.

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:19 توسط فاطمه سادات | |

 

سلام

من امشب خيلي خوشحالم

چون الان ديدم  تلويزيون اعلام كرد كه ماه رمضان ديده شده وماوارداين ماه شديم.

امسال اولين ساليه كه من روزه ميگيرم.خيلي احساس خوبي دارم كه مهمون خداشدم.خداجونم دوستت دارم.

دوست دارم كه بتونم توماه رمضون تمام روزه هاموبگيرم.

مامانم قول داده كه آخرماه رمضون برام كفش اسكيت اونم ازاون پرسرعتاش بخره.

  

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:49 توسط فاطمه سادات | |
 

چون كلاس ها ي تا بستانيم تما م شده است ديگر نمي توا نم كتاب فسقلي ها را بنويسم . براي همين مي خوا هم دا ستان هاي

افسا نه اي كه از خود م مي گو يم بنويسم. اخه من  تو اين كار استاد م.

Xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx

افسا نه ي دو ستا ن عجيب غريب من :

 

افسانه هاي من

يك روز به مد رسه رفتم . همه جا شلوغ  بود. همه  چيز ريخته بود. دفتر بچه ها و سط كلاس بود. يك دفعه ديدم ميكروب ها

به سو ي من مي ايند. فرار كرد م . با خود م گفتم    : اين جوري كه نميشود بهتراست فكركنم.

هيچ كس درمدرسه نبود.تصميم گرفتم مدرسه راجمع  وجوركنم.اماتنهايي نميتوانستم.

پس به چندتاازدوستان عجيب غريبم خبردادم.

فيل-شير-ببر-ميمون-سگ-

ميمون پاكيزگي راروي سرميكروب هاميريخت.

سگ ميكربهاراگازميگرفت.من وفيل وشيروببر مدرسه راتميزميكرديم.

ميكروب هاوقتي ديدند همه چيز تميزشده فراركردند.فرداصبح شدمن به مدرسه رفتم وبراي همه داستان ديروزراتعريف كردم وبعدبه ناظم مدرسه گفتم :بهتراست ماموربهداشت انتخاب كنيدتاديگرمدرسه اين جوري نشود.

بچه هاي مدرسه چون من به مدرسه خدمت كرده بودندمن راانمتخاب كردندوبه من يك لوح دادندوازدوستان عجيب غريبم تشكركردندوبه آنهاجام دادند.

به فيل –شير- ببر- ميمون-سگ

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1:45 توسط فاطمه سادات | |
عموجون این عکسوتقدیم میکنم.ياسين يكي ازپسرعموهاي عاشق مردعنكبوتي
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:41 توسط فاطمه سادات | |
 

 

   اين داستان :مري مرتب         

مري دختر خيلي مرتبي بود . او هر كاري را با نظم ودقت انجا م مي داد.مري به سرووضعش هم خيلي اهميت مي داد.لباس هاي هم رنگ مي پوشيدكفش هايي به پاميكرد كه بالباسهايش جوردربيايد.موهايش رابادقت شانه ميزد.خلاصه ازفرق سرتانوك پايش مرتب ومنظم بود.

غذاخوردن مري هم تماشايي بود.دهانش رامي بست وغذاراآرام آرام مي جويد.آب يانوشيدني راهورت نمي كشيدوهميشه دستمال روي پايش مي انداخت تالباسش  كثيف نشود.

مري درموردغذاهم دقت زيادي داشت.سيب زميني  هاي توي بشقابش هميشه اندازه ي هم بودند.چون اوسيب زميني هاي خيلي بزرگ ياخيلي كوچك رانمي خورد.

رفتارمري درمدرسه هم خيلي عالي بودواگرخانم معلم چيزي ازاومي پرسيداوباادب جواب ميد اد:بله خانم معلم!يانه خانم معلم.

مري مشق هايش راسروقت مي نوشت .دفترچه هايش هم هميشه تميز ومرتب بود.

مري ناهارش رادرمدرسه مي خورد.پدرومادربراي اوچندساندويچ كوچك درست مي كردندوتوي ظرف غذاميگذاشتند.يك روزپدرمري ساندويچ اوراآماده كرد.اماساندويچ هااندازه ي هم نبودند.به همين خاطر مري ساندويچ هارابرداشت وهمه را يك اندازه بريد.يك روزصبح مري مثل هميشه لباس مدرسه اش راپوشيد.كفش سياهش را كه ازتميزي برق ميزد به پاكرد.بعدهم شروع كرد به شانه زدم موهايش.

يك مرتبه متوجه شدكه يكي ازسنجاق هاي سرش نيست.

درهمين موقع دوست هم كلاسي مري ازراه رسيد.اوبه دنبال مري آمده بودتاباهم به مدرسه بروند.امامري گفت:من الان نميتوانم بيايم.چون سنجاق سرم راگم كرده ام.اگركمك كني تاآن راپيداكنم ميتوانم باتوبيايم.

آنهاباهم همه جاراگشتنداماسنجاق سرراپيدانكردند.هم كلاسي مري گفت:مدرسه مان دير ميشود.يك سنجاق سرديگربه موهايت بزن تا زودتربرويم

مري فوري جواب داد:نه نميتوانم .فقط همان سنجاق بودكه به رنگ لباسم مي آمد.هم كلاسي گفت:خب پس فكركن ببين آخرين بارسنجاقت راكجاگذاشتي؟مري فكركرداماچيزي به يادش نيامد.اوهميشه سنجاق سرش راتوي جعبه كوچكي روي ميزش مي گذاشت وحالا سنجاق توي جعبه نبود. دريك كمدرابازكردوگفت:شايداينجاباشد

آنها همه وسايل كمدرابيرون ريختند.اماسنجاق سرراپيدانكردند.هم كلاسي كشوي كمدرابيرون كشيد وگفت:شايداين توباشد

آنها كشوراوسط اتاق خالي كردنداماسنجاق سرنبود.

هم كلاسي گفت:شايد زيرفرش باشد

آنها فرش اتاق راهم بلندكردنوزيرآن راگشتنداماخبري ازسنجاق سرنبود.

ناگهان مري فريادزد:يادم آمدآن رازيربالشم گذاشته ام.بعدهم ملافه وروتختي ورختخوابش رايكي يكي وسط اتاق پرت كرد.

بالاخره سنجاق سرپيداشداماهم كلاسي مري به چي ميخنديد؟مري به خودش توي آينه نگاه كردسرووضع مسخره اي پيداكرده بودت.موهايش به هم ريخته بود.لباسش هم خاكي وچروك شده بود.تازه نان پنيروناهارش هم كف اتاق افتاده بود.

اول خيلي ناراحت شد.اماكم كم خودش هم خنده اش گرفت.ان قدرخنديدكه دلش دردگرفت.بعدهم گفت:خيلي بامزه بود.تا به حال اين قدرنخنديده بودم.

درراه مدرسه مري به هم كلاسي اش گفت:فرداهم بيا تاباهم به مدرسه برويم.وفوري ادانه دادامايادت باشداين بلوزنارنجي رانپوشي.چون رنگ آن به رنگ شلوارت نمي آيد!

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:30 توسط فاطمه سادات | |
من از اینکه قصه مینویسم خیلی خوشحالم و امیدوارم در آینده نویسنده خوبی بشم

 در ضمن من بیشتر به داستانهای افسانه ای علاقمندم شما چطور؟

 میشه جند تا از آنها را نام ببرید ؟جایزه داره ها!!!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:34 توسط فاطمه سادات | |
 

 

اين داستان:فري فراموش كار

 

فري بچه ی فراموش كاري بود.يك روز صبح وقتي اوازپله هاپايين آمدمادرش گفت:چرادست وصورتت رانشسته اي ؟فري گفت:واي يادم رفت وبالتعجب وعجله به طبقه بالا رفت تادست وصورتش را بشويد.وقتي كه ازپله هاپايين آمدمادرنگاهش كردوپرسيد:دندانهايت رامسواك كرده اي ؟فري آهي كشيدوگفت:نه يادم رفت  وباسرعت به طبقه بالا رفت .

يكي از روزهاي خنك بهاري بود.فري ميخواست به مهدكودك برودمادربه سرتاپاي انگاه كردوگفت:چرا كيف وكلاه وشال گردنت رابرنداشته اي؟ فري باناراحتي گفت:واي يادم رفت ودويدورفت تاوسايلش رابردارد.وقتي كه برگشت مادرپرسيد دستمال جيبيت را برداشته اي؟

جواب فري مثل هميشه اين بود:نه يادم  رفت.اوبه خانه برگشت ودستمال جيبيش را برداشت.بعدهم خداحافظي كردوبه طرف مهدكودك راه افتاد

.درتمام راه فري به گره دستمال جيبيش نگاه ميكردودرفكربود.ازخود ش ميپرسيد:چرادستمال راگره زدم؟وبه خودش جواب ميداد:خب معلوم است براي اين كه چيز مهمي رافراموش نكنم.اماچه چيزمهمي را؟اين سوالي بودكه فري جواب آن راپيدانميكرد.

درمهدكودك اوضاع كمي غيرعادي به نظر ميرسيد.دوستان نزديك فري با هم درگوشي حرف ميزدند .بعضي ازبچه هاهم بسته هايي با خودآورده بودند كه معلوم بودهديه ي تولداست.فري باخودش گفت:آهاپس امروز روزتولديكي ازبچه هاست.

من هم دستمال راگره زدم تااين موضوع را فراموش نكنم.اماتولدكيه؟تصميم گرفت ازيكي ازدوستانش بپرسد كه تولدكيست؟تا بتواند به اوتبريك بگويد.پس به طرف مينا رفت وگفت :سلام مينا توميداني امروز تولدكيه؟نينا نگاهي به فري انداخت وگفت:يعني توواقعانميداني؟فري باخجالت گفت:آره ..يعني نه...يعني راستش ميدانستم امايادم رفته...

نيناوبغل دستي اش ه هم نگاه كردندوخنديدندوبعدبه شوخي گفتند.فري خوبست كه سرت به گردنت چسبيده وگرنه يادت مي رفت آن را باخودت ببري.

دركلاس فري ديد يكي ازهم كلاسي هايش چيزي  روي يك كارت تبريك نقاشي ميكند.ازپشت سربه اونزديك شدوسرك كشيد.هم كلاسي فري كه نفهميده بود اوواردكلاس شده است.باخودش گفت:اين نقاشي راميدهم به ف...

اماهنوزحرفش تمكام نشده بودكه فهميدفري پشت سرش است.براي همين فوري ساكت شد.به اين ترتيب فري فقط فهميدكه اول اسم آن دوست(ف)است.

فري به اسم بچه هافكركرد.دركلاسشان چندنفربودندكه اسمشان باحرف (ف) شروع ميشد.اما اومطمئن بودكه تولدهيچ يك ازآن هادرفصل بهارنيست.كلاس تعطيل شده بودامافري هنوزداشت فكرميكردكه تولدچه كسي است .اوحتي فراموش كرده بودكه به خانه برود.

مادربه دنبالش آمدوگفت:عجله كن فري وگرنه ديربه جشن ميرسي.فري باتعجب گفت:پس شمامي دانيدكه امروزجشن تولدكيه:مادرباخنده گفت:معلوم است كه مي دانم.فري به راحتي نفسي كشيدوگفت:چه خوب خيالم راحت شد.

وقتي كه به خانه رسيدند،مادرگفت:زودباش فري!بروبالا لباست راعوض كن.فري به طبقه بالا رفت تاقشنگترين لباس هايش رابپوشد.

 اوخيلي زود ازپله هاپايين آمد.در اتاق نشيمن را بازكردتابه مادربگويدكه براي رفتن آماده است اماازتعجب خشكش زدباورش نميشد.همه هم كلاسي هايش آن جابودند.آنها باديدن اودست زدندذوخواندند(تولدت مبارك).

فري باخودش گفت:آهايادم آمدامروزتولدخودم است.جشن تولدخوبي بودوبه همه خوش گذشت اما فري احساس ميكرد كه باز هم چيزي را فراموش كرده بله اويادش رفته بوديك لنگه جوراب وكفشش رابپوشد!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:12 توسط فاطمه سادات | |
                                                                                                              

 

 

فسقلی ها (مجموعه 30 جلدی)

     

  دركتا ب خانه ي مدرسه من  يك عا لمه كتاب هست. 30 تا ازآنها كتاب ها ي فسقلي هاست.من  19 تا از انها را خوا نده ام وحا لاميخواهم چندتاازآنها رابنويسم

اين داستان:

 تاشي آتش پاره

تاشي بچه شلوغ و بازي گوشي بود. يك لحظه هم سا كت وارام نمي نشست.سرو صدا مي كرد اين ورو ان ور مي دويد. با لا وپاين مي پريد وهمه چيز را  به هم مي ريخت. در كلاس درس هم تاشي شلوغ بچه بود. سروصدايش از بقيه بچه ها بلندتر بود.به همين خاطرخانم معلم ازاوناراضي بود.   

واي اگرتاشي به جشن عروسي ميرفت!آن قدرشيطنت ميكرد كه بلاخره اتفاق بدي مي افتادوعروس خانم ناراحت ميشد

واگربه سينماميرفت آن قدرشلوغ ميكرد كه كسي نميتوانست فيلم راتماشاكندبالخره هم پدرومادرش مجبورميشدنمدكه اوراازسينمابيرون ببرند.

اگربه خانه خاله ميرفت كه ديگرهيچ!چه كارها كه نميكرد!به ميز لگدميزد،فنجان ونعلبكي ها رابه زمين مي انداخت،بيسكويت ها راخردميكردوبه همه جاميپاشيد.

مادرتاشي ازاين كارهاي اوخسته شده بود.روزي بهاوگفت:ببين تاشي!شيطنت هم اندازه دارد.همه جاكه نبايدشلوغ كني.كلاس درس ،مجلس عروسي ،سالن سينما وخانه خاله جاي اين جوركارهانيست!

روز بعد،تاشي ومادرش براي خريدازخانه بيرون آمدند.آنها به يك فروشگاه رفتند.تاشي مثل هميشه به طرف سبدهاي چرخدار فروشگاه دويد.ميخواست يكي ازآنهارابردارد،ميان قفسه هاي فروشگاه هل بدهدوبازي كند.مادرصدايش زدوگفت:تاشي يادت باشدكه ديروز چي گفتم~هركاري جايي دارد!

تاشي كه يكي ازسبدهارابرداشته بود،فريادزد:يعني اينجانميشودبازي كنم؟

مادرسرش راتكان دادوگفت:نه نميشود.تاشي با دلخوري سبد را آرام هل داد وازميان قفسه هاگذشت.امااين طور خريدكردن براي اوهيچ لذتي نداشت.بعدازفروشگاه آنها به خشك شويي رفتندتالباس هاي شسته شده رابگيرند.تاشي درحالي كه بالا وپايين ميپريد،دادزدمامان حالا ميشودبدوم؟

مادرگفت :نه !اينجا نه!

تاشي ناچارشد آرام بماندومنتظرشود.اماحوصله اش سررفته بود.دلش ميخواست بدودوهمه چيز را به هم بريزد.

آنها بالاخره به خانه برگشتند.تاشي ازهمان جلوي درخانه فريادزد:حالاوقتش است،مامان؟

مادرباخنده گفت:صبرداشته  باش ديگرچيزي نمانده!ودرخانه رابازكرد.تاشي ميخواست حرف مادرش را گوش كند بچه آرامي باشد،وتوي باغچه ندود.اماديگرصبرش تمام شده بود.او به سرعت از راهميان چمن هاگذشت .درراباز كردواردخانه شدودادكشيد:بابا!بابا،ماآمديم!

بعدهم باصداي آهسته پرسيد:حالاوقتش است؟

پدرخنديدوگفت:آره تاشي ،حالاوقتش است.ميتواني بازي كني .امااينجا نه!توي باغ پشت خانه،بازي كن!

تاشي ناراحت شد.ا.بازي توي باغ پشت خانه را دوست نداشت.تاشي با دلخوري به باغ پشت خانه رفت.اوآن قدرناراحت بودكه نميتوانست بازي كند.حتي نميتوانست جيغ بزندوسروصداكند.ناگهان سگ بزرگ وپشمالويي ازراه رسيدوخودش را به روي تاشي پرت كرد.اوراليس زدوقلقلك داد.تاشي باخوشحالي گفت:آخ جون سگ  پشمالووشيطون خودم.بعدهم فريادزد:بيا پشمالو!بيا دنبالم!سگ عوعوميكرد ودنبال تاشي دويد.تاشي هم جيغ كشيدوتندتردويدوتاشي وسگش دورباغ ميدويدندوسروصداميكردند.

ديگرنميشدفهميدكه صداي كدامشان بلندتراست.ومعلوم نبودكه كدامشان بتغ پشت خانه را به هم ريخته اند!                         

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:20 توسط فاطمه سادات | |

 

خداونداتو اين ماه خوب هركسي ازتو يه چيزي ميخواد

پس دعاي نه سالم رو برآورده كن.ميدوني دعام چيه؟

به من يه خواهر يا يه برادربده .

فرقي نميكنه .من منتظرم

زودتربرآورده كن.

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:27 توسط فاطمه سادات | |