تبليغاتX
پروانه درآتش - مری مرتب

پروانه درآتش

 

 

   اين داستان :مري مرتب         

مري دختر خيلي مرتبي بود . او هر كاري را با نظم ودقت انجا م مي داد.مري به سرووضعش هم خيلي اهميت مي داد.لباس هاي هم رنگ مي پوشيدكفش هايي به پاميكرد كه بالباسهايش جوردربيايد.موهايش رابادقت شانه ميزد.خلاصه ازفرق سرتانوك پايش مرتب ومنظم بود.

غذاخوردن مري هم تماشايي بود.دهانش رامي بست وغذاراآرام آرام مي جويد.آب يانوشيدني راهورت نمي كشيدوهميشه دستمال روي پايش مي انداخت تالباسش  كثيف نشود.

مري درموردغذاهم دقت زيادي داشت.سيب زميني  هاي توي بشقابش هميشه اندازه ي هم بودند.چون اوسيب زميني هاي خيلي بزرگ ياخيلي كوچك رانمي خورد.

رفتارمري درمدرسه هم خيلي عالي بودواگرخانم معلم چيزي ازاومي پرسيداوباادب جواب ميد اد:بله خانم معلم!يانه خانم معلم.

مري مشق هايش راسروقت مي نوشت .دفترچه هايش هم هميشه تميز ومرتب بود.

مري ناهارش رادرمدرسه مي خورد.پدرومادربراي اوچندساندويچ كوچك درست مي كردندوتوي ظرف غذاميگذاشتند.يك روزپدرمري ساندويچ اوراآماده كرد.اماساندويچ هااندازه ي هم نبودند.به همين خاطر مري ساندويچ هارابرداشت وهمه را يك اندازه بريد.يك روزصبح مري مثل هميشه لباس مدرسه اش راپوشيد.كفش سياهش را كه ازتميزي برق ميزد به پاكرد.بعدهم شروع كرد به شانه زدم موهايش.

يك مرتبه متوجه شدكه يكي ازسنجاق هاي سرش نيست.

درهمين موقع دوست هم كلاسي مري ازراه رسيد.اوبه دنبال مري آمده بودتاباهم به مدرسه بروند.امامري گفت:من الان نميتوانم بيايم.چون سنجاق سرم راگم كرده ام.اگركمك كني تاآن راپيداكنم ميتوانم باتوبيايم.

آنهاباهم همه جاراگشتنداماسنجاق سرراپيدانكردند.هم كلاسي مري گفت:مدرسه مان دير ميشود.يك سنجاق سرديگربه موهايت بزن تا زودتربرويم

مري فوري جواب داد:نه نميتوانم .فقط همان سنجاق بودكه به رنگ لباسم مي آمد.هم كلاسي گفت:خب پس فكركن ببين آخرين بارسنجاقت راكجاگذاشتي؟مري فكركرداماچيزي به يادش نيامد.اوهميشه سنجاق سرش راتوي جعبه كوچكي روي ميزش مي گذاشت وحالا سنجاق توي جعبه نبود. دريك كمدرابازكردوگفت:شايداينجاباشد

آنها همه وسايل كمدرابيرون ريختند.اماسنجاق سرراپيدانكردند.هم كلاسي كشوي كمدرابيرون كشيد وگفت:شايداين توباشد

آنها كشوراوسط اتاق خالي كردنداماسنجاق سرنبود.

هم كلاسي گفت:شايد زيرفرش باشد

آنها فرش اتاق راهم بلندكردنوزيرآن راگشتنداماخبري ازسنجاق سرنبود.

ناگهان مري فريادزد:يادم آمدآن رازيربالشم گذاشته ام.بعدهم ملافه وروتختي ورختخوابش رايكي يكي وسط اتاق پرت كرد.

بالاخره سنجاق سرپيداشداماهم كلاسي مري به چي ميخنديد؟مري به خودش توي آينه نگاه كردسرووضع مسخره اي پيداكرده بودت.موهايش به هم ريخته بود.لباسش هم خاكي وچروك شده بود.تازه نان پنيروناهارش هم كف اتاق افتاده بود.

اول خيلي ناراحت شد.اماكم كم خودش هم خنده اش گرفت.ان قدرخنديدكه دلش دردگرفت.بعدهم گفت:خيلي بامزه بود.تا به حال اين قدرنخنديده بودم.

درراه مدرسه مري به هم كلاسي اش گفت:فرداهم بيا تاباهم به مدرسه برويم.وفوري ادانه دادامايادت باشداين بلوزنارنجي رانپوشي.چون رنگ آن به رنگ شلوارت نمي آيد!

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:30 توسط فاطمه سادات | |